پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388
از همه چیز و همه کس خسته شدم دوست ندارم با هر کسی حرف بزنم . دوست دارم برم مزار شهدا زار یزنم . خدا چرا من اومدم این دنیا خدا خسته شدم . دلم میخواد برم دوران کودکیم . هیچ دغدغه ای نداشته باشم . فکر میکنم یک جسم زیادی تو این دنیا هستم . جسمی که جای خیلیهارو تنگ کرده . آخدا اگر من نمیومدم شاید آدم بهتری جای من خلق میکردی . خدا بار گناهام اذیتم میکنه . کمرم خم شده از این بار سنگین گناه که برای خودم جمع کردم. به خدا نمی دانم چرا ؟ خسته از دنیای وا نفسای خویشم درون آتش سوزان نفس خویشم اسیر ناله های هیچ خویشم گرفتار غم زیبای خویشم (طاها)
امشب دلم بد جور گرفته . یه جورایی دلم هوای گریه داره نمیدونم چرا ؟

ادامه مطلب
لینک نوشته
| نوشته شده در ساعت
0:0 توسط : طاها

